❤هستی مامان وبابا❤❤هستی مامان وبابا❤، تا این لحظه: 13 سال و 3 روز سن داره
❤عشق مامان وبابا❤❤عشق مامان وبابا❤، تا این لحظه: 4 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

♥♡آرتین و سلین♡♥

&نفسم پسرم&

پسرم، عزیزم ، کنارت هستم تا تو رو به تمام آرزوهات برسونم عزیزترینم تو که هستی چیزه دیگه ای از دنیا نمی خوام دلبندم، عزیزتر از جان منی، بیش تر از هر کسی تو دنیا تو رو دوست دارم پسر خوبم صورت ماهت رو که نگاه می کنم دنیام پر از آرامش می شه و تمام نگرانی هام از بین می ره زیباترین احساسات دنیا رو با وجود تو تجربه کردم عزیز دوست داشتنی من تو با اون چشمای مهربونت، قشنگ ترین لحظه هایی که می تونستم تصور کنم رو برام ساختی دلخوشی منی پسر عزیزم، دنیا با تو بهشته مرد کوچک من، بغلت که می کنم تمام آرامش جهان نصیب من می شه من خوشحال ترین مادر دنیام، چون تو پسر من هستی بهونه ی زنده بودن و نفس کشیدن منی عزیز دلم ...
26 مرداد 1398

&شکستن فک آرتین&

شنبه پنج مردادنودوهشت صبح زودازخواب بیدارشدم کلی کارداشتم آرتین دیربیدارشدمنم تاعصرمشغول کارکردن بودم ساعت پنج عصرآرتین وبابایی رفتن بیرون آخه آرتین میگفت حوصلم سررفته منم بقیه ی کاراموکردم وشام روآماده کردم ساعت نه شب برگشتن وبه اصرارآرتین دوچرخه شوبردن براتعمیر(چندروزی بودلاستیکش پنچرشده بود).وقتی برگشتن من گفتم حوصلم سررفته بود خوب شداومدین بابایی هم گفت آماده شین شام بریم پارک تاهم حال وهوای ماعوض بشه هم آرتین دوچرخه سواری کنه.همه چی عالی بود بعدازیه روزسخت کارکردن یه شام سه نفره اونم توپارک خیلی میچسبید شام روجمع کردم وچایی ریختم آرتینم بادوستایی که توپارک پیداکرده بودمشغول مسابقه بود منم که ازروی عادت مشغول خوندن آیت الکرسی بودم  آرتین ...
23 مرداد 1398

&خاطره ی مهدرفتن آرتین&

قبل ازخوندن بدونیدکه این پست برااردیبهشت ماهه که داره آخرای مردادماد پست میشه😁 خـــب دردانه جان هشت ماه گذشت،انگارهمین دیروزبود برارفتن به مهدپرازذوق بودی،پرازاشتیاق بودی،روزای اول یکم سخت گذشت نه به اونجاعادت داشتی نه ب جدایی ازمن ولی خداروشکر بعدازچندروزحسابی به دوستات عادت کردی. الهی دورت بگردم من عشق جان کلی شعریادگرفتی،کلی نوشتن،اسم پایتخت،اسم حیوان،اشکال هندسی،و... عکس دفترنقاشی ودفترمشقتوهرصفحه روبرات میزارم تایادگاری بمونه برات. خداروصدهزارمرتبه شکرمیکنم توبهترین هدیه بودی برامن عزیزه دلم فدای توبشم من که باهرمامان گفتنت قندتودلم آب میشه،تونفس منی پسرم،تودنیای منی،وقتی بادستای کوچولوت منونوازش میکنی،وقتی...
23 مرداد 1398

*نوروز۹۸*

سلام برخوشگل ترین فرشته ی زمین خوبی عزیزدلم؟ الهی من فدات بشم عشق مامانی تو.خب ازکجاشروع کنم؟؟؟ بیست ودوی اسفندجشن چهارشنبه سوری داشتین ومتاسفانه اون روزاصلاحالم خوب نبود ولی باهات رفتم جشن بهت کلی خوش گذشت،کلی بزن وبکوب و...وازدیدن عمونوروزوحاجی فیروزذوق زده بودی. خلاصه اون روزم گذشت وگذشت تاشدبیست وهفت اسفند که ماساعت سه بعدازظهرراهی مسافرت شدیم. ازسمت مراغه وهشترودرفتیم تابرسیم اتوبان زنجان قزوین که حسابی هوابرفی بود.شب ساعت ۱۱رسیدیم ساوه واونجاموندیم.۷صبح ازساوه راهی شدیم و۱۱رسیدیم اصفهان نهارمون روخوردیم وراهی شیرازشدیم ساعت ۷رسیدیم شیراز ویه جاپیداکردیم براموندمون.شام روخوردیم ویکم استراحت کردیم وسال تحویل شد.سه روزتوشیراز...
22 ارديبهشت 1398

*روزمادرمبارک*

پـسرم، عزیزم، کنارت هستم تا تو رو به تمام آرزوهایت برسانم عزیزترینم تو که هستی چیزی دیگه ای از دنیا نمی خوام دلبندم، عزیزتر از جان منی، بیش تر از هر کسی تو دنیا تو رو دوست دارم پسر خوبم صورت ماهت رو که نگاه می کنم دنیام پر از آرامش می شه و تمام نگرانی هام از بین می ره زیباترین احساسات دنیا رو با وجود تو تجربه کردم پسر دوست داشتنی من تو با اون چشمای مهربونت، قشنگ ترین لحظه هایی که می تونستم تصور کنم رو برام ساختی دلخوشی منی پسر عزیزم، دنیا با تو بهشته مرد کوچک من، بغلت که می کنم تمام آرامش جهان نصیب من می شه من خوشحال ترین مادر دنیام، چون تو پسر من هستی بهونه ی زنده بودن و نفس کشیدن منی عزیز دلم ...
12 اسفند 1397

نـــــازنین پســـــــرم

نازنین پسرم! همین که تو را دارم، بهترین هدیه دنیا را دارم… تو را در آغوش می‌گیرم. گوشم را روی قلبت می‌گذارم و از صدای تند و منظم آن آرامش می‌گیرم. یاد شب‌ها و روزهایی می‌افتم که این صدا را از درون وجودم احساس می‌کردم. چه شیرین بود آن‌وقت و چه شیرین‌تر است حالا. ...
15 بهمن 1397